خبری نیست فقط...

 گاهی دلم تنهایی میخواهد.

روزهای اول دانشگاه، آن زمان غروب های ماه مهر باد می‌آمد.

دلم همان خوش خیالی ها را میخواهد.

این روزها تمام شود.

من باشم، کتونی هایم باشند و کوله پشتی ام!

دلم می‌خواهد آزاد باشم، مال خودم باشم، کمی به فکر خودم باشم.

آن دغدغه های پاک را دلم می‌خواهد، همان سادگی و بچگی را...

دلم محرم آن سال را می‌خواهد که دلم شکسته بود و جایی پیدا کردم برای مرهم زدنش.

اسم محرم که می‌آید اشک هایم امان نمی‌دهند.

همان سال بود که برای اولین بار روسری مشکی خریدم برای محرم...

وای خدا این اشک ها...

یادش بخیر، توی راهروی دانشکده سقاخونه درست کرده بودیم و بچه ها شمع روشن می‌کردند.

چقدر پاک و ساده...

آن روزها من هم بی گناه تر بودم!

پگاه هم بود...

دلم امام زاده قاسم می‌خواهد، شدید، تنها، عصر، سرد...

دلم می‌خواست جور دیگری باشد، نمی‌شود اسمش را قسمت گذاشت اما...

دلم می‌خواهد گریه کنم؛ بلند بلند، نه روی بالشی که صدایم را خفه کند!

دلم می‌خواهد فریاد بزنم؛ در میان باد، نه در دلم که غمگین ترم کند!

دلم می‌خواهد تمام اشتباهات زندگیم را درست کنم ولی...

کاش نگاهم کنی، همین...

/ 1 نظر / 21 بازدید
پگاه

محدثه!!!!! هیچی ندارم بگم...فقط دلم خواست صدات کنم.......... محدثه...محدثه...محدثه...