به سر سودای آغوش تو دارم

روی تختم دراز کشیدم، همایون با صدای کم...

سوای خون دلت...

به سوالایی که پرسید فکر می‌کنم

به حرفایی که نزد حتی

نمی‌دونم چی باید به خودم بگم؟!

جای نگاه التماس آمیزش روی صورتم درد میکنه، چشمای معصوم و دلش که بدجوری شکسته بود

گاهی فکر می‌کنم من چطور حق دارم شاد باشم در حالی که خیلی از آدما دارن غصه می‌خورن؟

خیلی بیشتر ترس توی وجودم ریشه دوونده

البته چیزهای خوبم هست

ینی شاید بشه گفت که تو زندگی یادگرفتن جز چیزای خوب به حساب می‌آد

و اگه تو مراحل اول جنگ شکست بخوری، متحمل تلفات کمتری میشی و سربازای کمتری از سپاه کشته میشن، جون فرمانده در برابر جون سپاه...

دفتر خون چکیده قرمز و مشکی و بنفش

یکی هم راه راه صورتی سفید سبز و چنتا رنگ دیگه

خودکاره خیلی زیادی پررنگ می‌نویسه

موهام خیسه

چیزی نمونده دیگه!

/ 2 نظر / 16 بازدید
امیر میانه ساز

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... ممنون میشم اگه به وبلاگ منم یه سری بزنید امیدوارم موفق باشین.

helen

سلامممممم ايول ادم يه همچين وبايي رو ميبينه از وب خودش نااميد ميشه[گریه][تعجب][ناراحت]